سلام
خیلی وقته که دیگه وبلاگ و بلاگ نویسی رو درش رو تخته کردم و رفتم دنبال کار خودم.
تمام اطرافیانم عاشقانه دوستم دارن ولی نمیدونم چرا تو وجودم حس نفرت رو تزریق میکنن.
شاید به خاطر اینه که بعد از اون جریان شوم تمام محبتم تبدیل به نفرت شده...
تازگی ها با خانمی آشنا شدم که سعی میکنه به نوعی از خودش - گذشتش - فرار کنه ولی نمیتونه..
از اون زمانی که گفتگوی من و ایشون شروع شده احساس این رو دارم که آروم آروم دارم به یه آرامش نسبی میرسم و سکوتم رو دارم میشکنم...
ولی ترس بدی دارم ۰
میترسم که زیر حرفهام اون رو له کنم - آدم مغروری هستم و با خیلی ها دوستی کردم ( مونث) ولی همونطوری که بی دلیل رفتم طرفشون - بی دلیل هم ترکشون کردم...
بهم گفت که میدونه من هم میخوام برم و من هم حرفش رو تایید کردم و سعی نکردم توجیح کنم.
آره راست میگه ولی یه جورایی به نظرم میاد خیلی شبیه منه !!!!
اون هم مثل من تو یه دوره ای از زندگیش ویرون شد...
اما سعی میکنه که دوباره از نو شروع کنه...
یه نظرم آدم راستگویی میاد و فقط حقیقت رو میگه اما خیلی از حقایق رو هم نمیگه خوبیش اینه که دروغ نمیگه...
قرار بیاد تهران و همدیگرو ببینیم.
البته من قبلا دیدمش ولی اون نه ...
دلم براش میسوزه که حالا رو حساب علاقه به متنهام - یا هر چیزه دیگه خودش رو تو سختی انداخته که متون من رو گوش بده...
واقعا جای بسی امیدواریه که امشب سر درد ندارم اما این ریه ی لعنتی با سرفه های خشکش دمار از روزگارم اوورده...
ولی بهش رو نمیدم که زمینم بزنه...
دیگه باید برم ...
اصلا نمیئونم چرا اومدم - فقط یه احساس دین داشتم نسبت به اون خانم محترم...
خانمی که ...
2
نوشته شده در ساعت   توسط mnzsilence
دخترک
بغض دخترک میترکه .. سیگار و آدامس های توی دستش به زمین میافته ...
خودش هم مثل آدامسهاش پخش زمین شدش...
احساس میکنم دست من هم داره میلرزه ...
سیگار رو از پنجره بیرون انداختم...
جلوی ماشینش میپیچم و ترمز دستی رو محکم میکشم ...
از زیر صندلی یه چماق برداشتم و در رو باز کردم.
سهیل با صدای بلند بهم میگه : خر نشو محسن !!
دستشو پس میزنم .. پیاده میشم .. با لگد محکم میزنم توی در ماشینش ...
با چوب میخوابونم روی شیشه ی جلوی ماشینش و بعدش (بوووووووووم) شیشه میاد پایین!
دوستم هم پیاده میشه ...
بی شرف با سرعت ماشینشو عقب و جلو کرد و رفت ...
دخترک هنوز داره گریه میکنه ..
دوستم سیگارای دخترکو جمع میکنه ...
هنوز همه عین الاغ دارن مارو نگاه میکنن...
بغض شکسته ی دخترک من رو داشت میشکوند...
دلم میخواست بچه بودم و سرمو میذاشتم توی بغل مامانمو یه دل سیر گریه میکردم ...
2
نوشته شده در ساعت   توسط mnzsilence
به تنهایی خو کردم
ای دوست برو که من به تنهایی خو کردم
تو به سوی راه سفید و رویایی خود میروی
من راه سیاه حقیقت زندگی را
تو شربت و شهد شیرینی زندگی را می نوشی
من شربت تلخ حقیقت زندگی را
فرق بین من و تو فرق دو دنیاست
دنیای تو پر زرق و برق و به گمان متمدن
اما دنیای من عاری از این هاست
برو بدرود ، درود بر آن دل بی رنگیت
ویران باد بر باغ درختان تک میوه آفت زده ات
برو دست طبیعت و حوادث و مقدرات به همراهت
می سپارمت به خودت به امید جاودانگیت
2
نوشته شده در ساعت   توسط mnzsilence
اعتماد
چگونه می توانم به دیگران اعتماد کنم؟ دیگرانی که شخصیتی جدا از من دارند و
در ذهنشان چیزهایی می گذردکه من از آن ها آگاه نیستم؟
دیگران می توانند چیزهایی را به زبان بیاورند که حقیقت ندارند. می توانند خودشان را طوری
که واقعا نیستند نشان دهند. از سویی ممکن است شخصیت و افکار حقیقیشان را نشان دهند. من نمی توانم به
یقین این موضوع را دریابم. آیا باید اعتماد کنم؟
اعتماد چیست؟ فرایندی که طی آن می توانم به دیگری اعتماد کنم چگونه است؟ اعتماد چه مراتب و درجاتی دارد؟
چگونه می توانم به دیگری «ایمان» بیاورم؟ من تشنه اعتمادم. کجاست اعتماد؟ چه زمانی رابطه «من» ب
ا «دیگری» سرشار از آرامش و ایمان می گردد؟
در خود مانده ام. گاهی مانند عقب مانده های ذهنی (شاید واقعا کودن باشم) در گوشه ای از این سلول زیبای
انفرادی کز کرده و آرزو می کنم کاش کودکی بودم و به سادگی می توانستم اعتماد کنم. کاش آدم ها قصد فریب
همدیگر را نداشتند. کاش من این قدر نا آرام نبودم. کاش این قدر بد بین نبودم. ریشه های درخت بی اعتمادی تا
جایی در من رسوخ کرده است که تمام لذت حاصل از برقراری رابطه دوستانه با دیگران را در اندرون من می مکد و
مرا تبدیل می کند به همان نهال خشکیده با موهای بلند که با چشمانی گود افتاده و بهت زده فقط به اطرافش
زل زده است.
2
نوشته شده در ساعت   توسط mnzsilence
من کیستم؟
چونان خطی که بر دیوارهای آجری کشیده باشند
با عمق کم
و عمر زیاد
زیر نوازش مهتاب گام بر خواهم داشت...
دیده نخواهم شد
لمس خواهم شد
دیده نخواهم شد
ماندگار خواهم شد...
2
نوشته شده در ساعت   توسط mnzsilence
حکایتهای بی حکایت من
امشب سايه ها سنگين تر از هميشه تاريکی ذهنم را از هم می درند و سکوت باز همين
است که با من می ماند آری بت خواسته های من فرا تر از رويا ها ست و سکوت تنها
پرنده در هوای خاطرات من است .
دل مستر از ان بود که می انديشدم و خود سکوتی سنگين بر اين فضای بی تحرک ؛
روز ها ست که می گذرد و سالهاست که من عشق را می شناسم ؛ سکوتی سرشار
از محبت ؛حکایتی به اندازه تاریخ عالم و موجودی به تنهای عالم ؛ ومن هرگز به تنها
بودن عالم فکر نکرده بودم ؛ عالمی در انتها بی انتها و در ابتدا بی ابتدا .
با خود بوده ام " هرگز " بی خود نیز نبوده ام ؛ در انتهایی هستم بی انتها و در پیش
تنها ابتدا را میبینم لیکن این من هستم در انتها "و بازیگر این زمان رویای گذشته های من
است .
عشق بی حکایت نمی شود و حکایت بی آن نمی شود و من تنها با این دو است که
می دانم چه در پی عالم است ؛ تلخ و شیرین که گوارا بر کام انسان مینشیند و چه
حکایت غریبی است این تلخ و شیرین من ؛ حکایتهای بی حکایت من.
2
نوشته شده در ساعت   توسط mnzsilence
زندگی طربناک است
حیا ت مرا نا امید نکرده است!
هر سال از سال پیش ، آن را حقیقی تر و خواستنی تر و اسرار آمیزتر میبینم.
یعنی از همان روزی که این اندیشه ی بزرگ و رهایی بخش به خاطرم رسید
که زنده بودن ، نه تکلیف ،یا معضله ، یا حقه ، بلکه آزمایشی است که داننده ی ماوراء با مخلوق انجام میدهد.
و اما شناخت و دانش ، صرف نظر از هر معنای که ممکن است نزد دیگران باشد،
-- که آن را بستر بطالت میدانند یا راهی به سوی بستر بطالت یا قسمی تفریح و تفنن آمیخته با بطالت – نزد من
به معنای دنیایی از خطر ها و پیروزیهاست .
زندگی وسیله ای برای حصول معرفت و دانش است ،
و هر کس این نکته را آویزه ی گوش کند ، میتواند دلیرانه و حتی طربناک زندگی کند.
2
نوشته شده در ساعت   توسط mnzsilence
احساس پاک است
جنگل را دوست دارم ، زندگی در شهر بد است.
در اینجا شهوت پرستان بسیارند ، گرفتار آمدن در چنگ یک جنایتکار آیا نه بهتر است از گرفتار آمدن در پلیدی رویاهای زنی شهوت پرست؟
یا در بند شدن توسط نگاه های خنجر گون و زهر آلود مردانی به اندام دخترکی پاک؟
و اما این مردان به ظاهر مذکر! چشمشان میگوید که در روی زمین چیزی بهتر از همخوابگی با زن نمی شناسد.
بن روان هایشان پلید است ، احساس پاک است ؛ راهشان را بد انتخاب کرده اند که به بد منزلگاهی ختم خواهد شد.
کاش دست کم به کمال جانوران بودند ؛ زیرا جانوران بی گناه اند.
شمارا کشتن احساس اندرز میگویم ؟ به خداوندی خدا که نه ، چراکه احساس پاک است ، بیگناه...
شمارا پارسایی اندرز میگویم ؟ نه ... پارسایی برخی را فظیلت است و بسیاری را کمابیش رذیلت.
بسیارند کسانی که شهوت مندانه به زندگی مینگرند ، باید از آنها ، از نگاهشان گریخت.
چه بسیار کسانی که زندگی را تنها در سپیدی سینه های دختران جوان میبینند و برایشان هیچ مهم نیست.
چه بسیار کسان که میخواستند دیوشان را از خود بیرون کشند و خود به گراز تبدیل شدند.
راه را باید جست نه کشتن احساس را که مسیحیت بدان تکیه دارد.
که حتی فرزند را حاصل گناهی در خفا میدانند.
احساس پاک است...
2
نوشته شده در ساعت   توسط mnzsilence
ای کاش دوستی نیز باشد
خلوت نشین چنین می اندیشد : " نزد من همیشه تک یعنی بسیار ، همیشه یک در یک – سرانجام میشود دو!"
(من و من همواره با یکدیگر غرق گفتگو ایم.)
برای خلوت نشین دوست همیشه سوم – کس است.
و سوم کس آن کمربند نجاتی ست که نمیگذارد گفت و گوی آن دو ، دیگر به ژرفنا فرو رود.
وه که چه ژرفناها در کمین خلوت نشینان است! از این چنین آرزومند یک دوسا اند و بلندای او.
باور ما درباره ی دیگران فاش میکند که کجا دوست داریم به خود باور داشته داشتیم.
بگذار بهتر بگویم: شوق ما به یک دوست فاش کننده ی ما ست.
چه بسا زمانهایی که مهروزی ما با کسی جز از سر پریدن مان از سر رشک نباشد .
و چه بسا آسیب زدن و دشمن آفریدن مان جز پوشاندن آسیب پذیری مان نباشد.
(پس دشمن ام باش!)....؟
چنین می گوید آن بزرگوار راستینی که دل دوستی ندارد...! وه که چه بزرگواری حقیری!
آن که دوست را خواهان است باید در راهش جنگ برپا کردن را نیز بخواهد.
وبرای بر پا کردن جنگ باید توان دشمنی داشت....؟
می باید دشمنی را که در دوست نیز هست پاس داشت.
به دوست چگونه میتوان نزدیک شد بی آنکه به مرزهای او پای گذاشت؟
بهترین دشمن را دوست می باید داشت.
آنگاه که به ستیز با او بر میخیزی باید دلت از همیشه به او نزدیک تر باشد تا توان شکستش را داشته باشی.
باید به مرزهای او قدم بگذاری.
به احترام دوست خویش است که خود را چنان که هستی می نمایانی.
اما همین نزدیکی است که روزی تو زا از پای در خواهد آورد.
بدینسان است که از عشق گریزانم...!
آنکس که چیزی از خود را نمیپوشاند خشم بر انگیز است....
تا کنون دوست ات را خفته دیده ای؟
آیا در چهر هاش باریک شده ای؟
میدانم ؛ همه چیز را با چشم نمیتوان دید.
رفاقت هست ؛ ای کاش دوستی نیز باشد...
2
نوشته شده در ساعت   توسط mnzsilence
تند باد
آه ای دوستان بیایید تا این سکوت بس نیک بختانه تر شود!
زیرا این سکوت بلندای من است ،
و در این بلندای ستیغ کوه ها من رها از هر ناپاکی و عطش ، زندگی میکنم.
ای دوستان ، چشمان پاک خود را بر چشمه سار لذت من بگشایید!
چگونه ممکن است که این چشمه سار کدر و تار شود ؟
با زلالی خویش به خنده های شما پاسخ خواهم گفت.
بر درخت امیدهایم ، آشیانه ساخته ام و عقابان برای من تنهای تنها، با منقارهاشان طعام می آورند.
دیگران غرق در توهم خویش آتش میخورند و پوزه های آنان در آخرت خواهد سوخت.
به راستی برای ناپاکان هیچ منزلگاهی نخواهد بود…!؟
من نیز میخواهم روزی چون بادی لذت بخش بر دیگران بوزم ،و با روح خویش،
نفس روح بدخواهان را بگیرم.
به راستی که من تند بادی برای تمامی مناطق پست خواهم شد وبا چنین پندی دشمنان
خویش وتمامی کسانی را که تاریک سرشتند اینگونه خواهم گفت:
"مراقب باشید بر خلاف جهت باد تف نکنید"!؟
2
نوشته شده در ساعت   توسط mnzsilence
the only
I'm winning, your losing
Im falling, your agony
Lower then lower, before
Your forgotten memory
I'm Heaven, your hell
I'm killing, your fantasy
More and more, you follow
Your divorced reality
You're trying to take me
You're trying to make me
This is the only
Give me the only thing
Tired of the trying
I'm tired of the lying
The only thing I understand is what I feel
Identity, fantasy
Heresy, killing me
Lower then lower, before
This thing to feed
Hypocrite, Lunatic, Fanatic, Heretic
More and more, you follow
Your divorced reality
You're trying to take me
They're trying to make me
This is the only
Give me the only thing
Tired of the trying
I'm tired of the lying
The only thing I understand is what I feel
Hypocrite, Lunatic, Fanatic, Heretic
You're trying to take me
They're trying to make me
This is the only
Give me the only thing
Tired of the trying
I'm tired of the lying
The only thing I understand is what I feel
2
نوشته شده در ساعت   توسط mnzsilence
Knock-knock-knockin' on heaven's door
Mama take this badge from me
I can't use it anymore
It's getting dark too dark to see
Feels like I'm knockin' on heaven's door
Knock-knock-knockin' on heaven's door
Knock-knock-knockin' on heaven's door
Knock-knock-knockin' on heaven's door
Knock-knock-knockin' on heaven's door
Mama put my guns in the ground
I can't shoot them anymore
That cold black cloud is comin' down
Feels like I'm knockin' on heaven's door
Knock-knpck-knockin' on heaven's door
Knock-knock-knockin' on heaven's door
Knock-knock-knockin' on heaven's door
Knock-knock-knockin' on heaven's door
You just better start sniffin' your own
rank subjugation jack 'cause it's just you
against your tattered libido, the bank and
the mortician, forever man and it wouldn't
be luck if you could get out of life alive
Knock-knock-knockin' on heaven's door
2
نوشته شده در ساعت   توسط mnzsilence
nothing else matters
So close no matter how far
Couldn't be much more from the heart
Forever trusting who we are
And nothing else matters
Never opened myself this way
Life is ours, we live it our way
All these words I don't just say
And nothing else matters
Trust I seek and I find in you
Every day for us something new
Open mind for a different view
And nothing else matters
Never cared for what they do
Never cared for what they know
But I know
So close no matter how far
It couldn't be much more from the heart
Forever trusting who we are
And nothing else matters
Never cared for what they do
Never cared for what they know
But I know
I never opened myself this way
Life is ours, we live it our way
All these words I don't just say
And nothing else matters
Trust I seek and I find in you
Every day for us something new
Open mind for a different view
And nothing else matters
Never cared for what they say
Never cared for games they play
Never cared for what they do
Never cared for what they know
And I know
So close no matter how far
Couldn't be much more from the heart
Forever trusting who we are
No, nothing else matters
2
نوشته شده در ساعت   توسط mnzsilence
هدیه
آن کس را هدیه میدهد ، این خطر تهدید میکند که شرم از وجودش رخت بربندد.
آنکس که پیوسته هدیه میدهد ، شرم وحیای خواسته ها و اصول از او رخت بر میبندد .
من که نه بخشدم ونه ستاندم ؛ اشک های چشمانم و لطافت دلم به کجا رخت بر بست؟
آه ای تنهایی ، ای سکوت ، چه زیبا مرا از خود کردید...!؟
میبینم که دزدی نیک بختانه تر از ستاندن است در نگاهتان ، و چه زیبا مرا از خودم دزدید...!
آه پیرامون من یخ زده.
دستان از سرمای یخ میسوزد
آه که عطش در وجودم است...
نا شکیبا در عطش حقیقت میسوزم.
شب است، باید نور باشم؛ تشنه ی شب ، تنهایی...
شب است وحال چون چشمه ای از وجودم عطش میترواد
روح من نیز چشمه ای جوشان است...
نه ستاندم و نه بخشیدم ، کجا رفت آن شور جوانی ام...!؟
2
نوشته شده در ساعت   توسط mnzsilence
A touch of blessing
Climbing walls of an endless circle
Walking paths you never heard of
Struggling in an endless battle
Searching for a higher purpose
Drowning in betrayals river
The freezing cold will make you shiver
Join the world of greater learning
Crown me king and be my servants
Mislead by beauty
One you rarely find
So loving and friendly
It´s one of a kind
Their arms wide open
Willing to take me in
No doubts in choosing
A world free from sin
All the dreams I had
All my future wishes
Put aside for a greater journey
All the things I planned
Left my friends so coldly
Put aside for a
Higher.
2
نوشته شده در ساعت   توسط mnzsilence
My girl
My girl, my girl, don't lie to me
Tell me where did you sleep last night
In the pines, in the pines
Where the sun don't ever shine
I would shiver the whole night through
My girl, my girl, where will you go
I'm going where the cold wind blows
In the pines, in the pines
Where the sun don't ever shine
I would shiver the whole night through
Her husband, was a hard working man
Just about a mile from here
His head was found in a driving wheel
But his body never was found
My girl, my girl, where will ya go
I'm going where the cold wind blows
In the pines, the pines
The sun, the shine
I'll shiver the whole night through
2
نوشته شده در ساعت   توسط mnzsilence
شب نیلگون
ایستاده بودم بر پلی
چندی پیش در شبی نیلگون
از دور دست ها صدای آواز می آمد
قطره های زرین
از آن سطح مواج سرچشمه میگرفت
زورق ها ، نور ، موسیقی
مستانه در آن شامگاه شناور بودند
روح من و نغمه ی سه تار من
خواندم بی آنکه کسی من را بیند
حتی کسی صدایم را نشنید
لرزیدم از اینکه مردم چه چیزهایی را نیک بختی میدانند
آیا کسی به آوازم گوش داده است؟
آیا کسی صدای فریاد سکوتم را شنیده است...!؟
2
نوشته شده در ساعت   توسط mnzsilence
Outside the Wall
All alone, or in two's,
The ones who really love you
Walk up and down outside the wall.
Some hand in hand
And some gathered together in bands.
The bleeding hearts and artists
Make their stand.
And when they've given you their all
Some stagger and fall, after all it's not easy
Banging your heart against some mad bugger's wall.
Isn't this where
2
نوشته شده در ساعت   توسط mnzsilence
Stop
Stop!
I wanna go home
Take off this uniform
And leave the show.
But I'm waiting in this cell
Because I have to know.
Have I been guilty all this time?
2
نوشته شده در ساعت   توسط mnzsilence
Hey You
Hey you, out there in the cold
Getting lonely, getting old
Can you feel me?
Hey you, standing in the aisles
With itchy feet and fading smiles
Can you feel me?
Hey you, dont help them to bury the light
Don't give in without a fight.
Hey you, out there on your own
Sitting naked by the phone
Would you touch me?
Hey you, with you ear against the wall
Waiting for someone to call out
Would you touch me?
Hey you, would you help me to carry the stone?
Open your heart, I'm coming home.
But it was only fantasy.
The wall was too high,
As you can see.
No matter how he tried,
He could not break free.
And the worms ate into his brain.
Hey you, standing in the road
always doing what you're told,
Can you help me?
Hey you, out there beyond the wall,
Breaking bottles in the hall,
Can you help me?
Hey you, don't tell me there's no hope at all
Together we stand, divided we fall.
2
نوشته شده در ساعت   توسط mnzsilence
زندگی ژرف است...
اگر نفسی از نفس های آفرینندگی به من خورده است و از آن جبر آسمانی که حادثه ها را نیز وا میدارد که همچون ستارگان حلقه وار برقصند؛
اگر من با خنده ی آذرخش آفریننده خندیده ام که تندر دراز آهنگ عمل،
غران ،از پی من می آید،
اگر من بر تخته ی نرد خدایی زمین با خدایان چنان نرد باخته ام که زمین به خود لرزیده و از هم دریده وسیل جوشان آتش عشق از آن برخروشیده است،
زیرا زمین تخته نردی است خدایی و از کلام آفریدگارانه ی نو و تاس ریختن قلب برای باختن یا مردن که در عشق راه سومی نیست،
آه....
چون منی چگونه تواند برای زنی شهوتمند باشد؟
برای حلقه ی زناشویی ،...
هنوز نیافته ام آن زنی را که از او خواهان فرزند باشم...
ای همنوع من...
ای انسان گوش بدار،
نیم شب ژرف چه میگوید؟
خفته بودم که کلام بی خوابم کرد
از خواب ژرف برخواسته ام!
جهان ژرف است !
ژرف تر از آنروز که گمان میکردم عاشقم!
رنج آن نیز ژرف است!
اما هر لذتی جاودانگی میخواهد...!
بر خاستم و زندگی گوشهایم را گرفت و گفت:
به راستی تنگ امده ام من از تو
از این که شبان گوسپندان امیدت باشم!
مگر سخت خسته نیستی؟
چوب دستی ات را رها کن وگوسپندان را رهاتر...!؟
مات و مبهوت شده ام از بازی های روزگار
انسان کوچک، به ویژه شاعر ، چه پر شور با واژه ها از دست زندگی مینالد!
به او گوش فرا دهید ...
ای اراده ی من ای جانشین هر نیاز، تو ای نیازمندی من!
مرا از شادی از برای پیروزی های کوچک در امان بدار...
(بی نام)
2
نوشته شده در ساعت   توسط mnzsilence
Goodbye Cruel World
Goodbye cruel world,
I'm leaving you today.
Goodbye,
Goodbye,
Goodbye.
Goodbye, all you people,
There's nothing you can say
To make me change my mind.
Goodbye.
2
نوشته شده در ساعت   توسط mnzsilence
(خاموش ترین ساعت)
دوستان مرا چه افتاده است؟
مرا پریشان می بینید، فرا رانده ، ناخواسته فرمان بردار ، آماده ی رفتن ؛ دریغا ، از پیش شما رفتن!
آری ( خاموش ) باید دیگر بار به تنهایی خویش بازگردد.
اما ناشاد خواهد بود.... ؛
مرا چه افتاده است؟ چه کس این فرمان را به من داده است.
آه بانوی خشمگین من چنین خیانت کار مرا خواهد خواند...!؟
او با من سخن گفت :هرگز آیا نام او را برای شما گفته ام؟
دیروز نزدیک شامگاه ، خاموش ترین ساعت من بود.
من،با من سخن گفت:و ماجرا چنین بود و من باید همه چیز را با شما در میان گذارم تا او از این ناگاه-راهی-شده ، نیازرد.
دیشب عقربه که جنبید ، ساعت زندگی ام نفس کشید،هرگز در پیرامون ام چنان سکوتی نشنیده بودم!
آنگاه او بی صدا با من سخن گفت:(تو میدانی خاموش؟)
از این نجوا هراسان فریاد کشیدم و رنگ از رخم پرید.
اما چون کنیه ام که خاموش است ، خاموش ماندم.!
آنگاه دیگر بار بی صداتر سخن گفت:(تو نمیخواهی ، خاموش ؟ آری؟ در پس پیروزی ات پنهان نشو)!!؟
و من چون کودکی گریستم و لرزیدم و گفتم:(آه ، البته که میخواهم، اما چگونه می توانم؟ بیا و از این درگذر! این بیش از توان من است!)
آنگاه دگر باره گفت:(تو کیستی؟ خاموش...! کلامت را بگو و غمت را در هم شکن،)
و من پاسخ دادم: آه ...این کلام من است! من کیستم؟ من چشم به راه از خود ارزنده تری هستم. دریغ ...! دریغ!که میدانم به آن هم نیرزم و در شکنم)
دوباره لب به سخن گشود:(تو کیستی! تو هنوز چندان که باید فروتن نیستی. زیرا فروترنی را ستبر ترین پوست هاست.)
گفتم :(هنوز کسی به من نگفته که بلندی قله هایم چند است.اما دره هایم را نیک میشناسم.)
گفت: (تو را با این چه کار..!؟ در خاموش ترین نقطه ی شب است که شبنم لبان سرخ رز را میبوسد)
گفتم: ( چون راه خود را یافتم و رفتم ، آنان بر من خنده زدند ، به راستی آنگاه پاهایم لرزید)
گفت: (خنده ی آنان چیست؟! خنده ی رشک است ! تو بت ها را در هم کوبیده ای ! به انجام رساندن کارهای بزرگ دشوار است. اما دشوار تر از آن فرمان دادن به کار های بزرگ است. نابخشودنی ترین چیز تو این است که قدرت داری و فرمان نمی خواهی راند ، )
گفتم : ( برای فرمان دادن مرا صدای شیر نیست)
گفت : (خاموش ترین کلام هایند که طوفان میزایند . اندیشه هایی که با گام کبوتر می آید جهان را رهبری میکند)
پاسخ دادم : ( شرمگینم از اطا عت این فرمانت )
گفت : ( تو باید دوباره کودک شوی و به دور از شرم؛ غرور جوانی هنوز با توست ، تو زود جوانی را پشت سر گذاشته ای ، اما آنکس که میخواهد کودک شود باید بر جوانی خویش چیره شود)
و من دیری در اندیشه فرو رفتم و لرزیدم.
اما ، سرانجام،همان را گفتم ، که نخست گفته بودم: (من نمی خواهم)
و برای آخرین بار با من گفت : ( اندیشه هایت رسیده اند ، اما تو برای اندیشه هایت رسیده نیستی ، پس باید به تنهایی خویش بازگردی ؛ زیرا هنوز باید پخته شوی.
اکنون شما همه چیز را شنیدید و میدانید که چرا باید دوباره به غار تنهایی ام بخزم.
دوستان ، من چیزی را از شما پنهان نداشتم ، و شما این را از من شنیدید ، از کسی که هنوز کم گو ترین انسان است و می خواهد که چنین باشد.
آه دوستان من ، کاش هنوز چیزی برای گفتن با شما داشتم ، کاش هنوز چیزی برای دادن به شما میداشتم . چرا ندهم ؟ مگر تنگ چشم ام من؟
و می دانم که جنونی سخت بین درون و برونم در گرفته که در این بین من هر روز جان می سپرم و می میرم.....
2
نوشته شده در ساعت   توسط mnzsilence